بی کلاسی هم کلاسی داشت آن دور و زمانبی کلاسان را نشستن پیش بعضی عار بوددوستی و مهر نزد بی کلاسان جهانچون گلی روییده بر یک شاخه پر خار بودبی کلاسان آن زمان اندر گریز از نام و ننگچونکه اول آدمیت از لزوم کار بود
مردمان امروز دنبال کلاس و منصبنداز همان دم آخر کاری چنین بس زار بودگشته سنگین جمله سرهای تبار با کلاسهر که را اندیشه این ، چشم بصیرت تار بودسهم ما از این جهان جز یک دم و یک عشق نیستعاشقان دانند چوون سنگینی این بار بودذات خود محفوظ از هر چه کلاس کذب کنهوشمندان را همیشه یاوری خو
برچسب:
نویسنده: حامد یزدانی
اوست بيحال و نزار ،بهر اوييم نديم كاش مى خواند مرا همچو ايام قديمزير لب زمزمه ها مى گويد ،شب و هر لحظه روز جگرم سخت از اين ميسوزد، از چنين ناله و اين حالت و سوزبس نحيف است تن بيمارش ، همچو پژمرده گلى پاك و تميز
باز مى گردد همان شور و نشاط ، بر چنين ساحت والا و عزيز ؟اى خداوند كريم ، اى سزاوار ثنا كه بخواهى تو وجود ، و نخواهى تو فنانعمت و معجزه و عشق ز توست تو خوشش كن ، شادشكه پدر باز ز جا برخيزد درد و غم باز رود از يادش
برچسب:
نویسنده: حامد یزدانی